
گفتي بهانه
يادم آمد كه زندگي ميشود تمام بهانه گيري هايت
براي من خلاصه شده در دوخط
ميداني تقاطع همسو چيست؟
از بزرگراه و آزاد راه چه ميداني ؟
آزاد راه مسيري ست كه هيچ تقاطع هم سطحي آنرا قطع نمي كند .
و چه اهميتي دارد تعريف بزرگراه
بگذار زندگي آزاد راه باشد
بي هيچ خطي
بي هيچ قطعي خط زندگي شود
بگذار آزاد راه شود
بگذار خط مستقيم شود
بگذار همين خطوط ... شود
و من تو را دارم در بودنم
من اينجا هستم و تو اينجا
در قلب من .........
نوازشت ميكنم
نوازشت میکنم
با تو ام دلدارم
خوب كنار خواهم امد با تو
گرماي تنت رو با من قسمت كن
مست نگاهت خواهم شد
و دستانت به من نوازش را ياد خواهند داد
قصه ها برايت خواهم گفت
و تو بياد خواهي داشت
حکایت دلم را
حكايت دلم را
سبزي چمن را
نگاه طراوت را
من چه خوابي كردم
در صبحدم پر نسيم بهار
من نديدم راهش
من نپرسيدم ان ديار موعود را
كه تو وعده دادي بر من
كه با بهار ميايد
گرچه امده است بهاران اكنون
من نديدم چشمه خورشيد
بتابد بر بركه من
و وزش باد بهاري را
نوزيد بر پنجره بسته من
من بر نخواهم خاست
از خواسته خويش
چه دلم تنگ است
تنگ ديدار تو
شكسته بالم كه بر بام تو نتوانم نشست
سيمين صبحم كه سحرم نيست
هيچ كس نميداند دلم چگونه در فرياد است
من درسكوت سوختم
و در حسرت فردا را ساختم
وقتي تو نيستي
چراغ ها را خاموش خواهم كرد
و در تاريكي به انتظار خواهم نشست
اسفند ۸۶ نیلوفر
انگار همین دیروز بود
به همین نزدیکی
که هیجان زده در انتظارت می ایستادم
تا سپیده صبح تا بیایی و بگویی سلام
و من نمازم را بر قامت تو
قیام کنم
و چشم در چشم صبح بدوزم
تا خورشید زل بزند در چشمانم
چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست
وقتی صدایت در گوشم می پیچد
و چه اشکم سرازیر میشود از شوق
و شاید هم غمگنانه فرو می ریزد
و.قتی می شنوم صدایت را
که در مقابلم می ایستی
دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی
وبرای دیدنت
دیگر چشمانم سویی ندارد
اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته
خرداد ۸۵ ن.ز
من شكستم اري
تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را
تو به دستم دادي
من غريبم اري تو غريبم كردي
بي خبر از ايينه ها
پر فريبم كردي
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا سوزاندي
برميگردم دم پنجره و نگاهي به بيرون مياندازم انگار همشون متوجه شدن كه ديگه وقت رفتنه اونا هم حس يتيمي هشون دست داده!!!! و تنهايي غم انگيزي تو استخوان هاشون رسوخ كرده. وقتي نگاه باغ ميكنم قلب م را روي دونه دونه شاخه هاي لخت پاييز زده آويزون ميبينم. نم شبنم هاي بارون شب گذشته روي اونها انگار اشكاي قنديل بسته ای اوناس كه سرازيرن و دارن ميگن اي نيلو ي بي وفا بلاخره تو هم؟ !!!!....... حالا خوبه اين وقت سال گلها همه نيمه خوابند و اميدوارم تا اون روز همشون تو خواب عمیق زمستونی باشن و من بدون اينگه مجبور بشم بدون خداحافظي از درب عقبي برم بيرون.!!! امروز يگي از ماهي هاي قرمز حوض مرده بود .اومده بود روي آب . قرمز بود و باد كرده مثل دل خونين من. شايد فهميده و از غصه دق كرده به من يادآوري كرد كه هي خانم جون داري ميري؟ميدوني چه بلايي سر اينجا وما مياد؟ آره شايدم خودكشي كرده كاري كه من هرگز نتونستم بكنم يعني شهامت اين كارو نداشتم . اون هميشه عشق رو با يك لبخند بدرقه ميكرد شايد هم كسي نبود تا دلخواهش باشه تاآرومش كنه هنوز دل بسته نبود هميشه توي پاشويه حوض براي خودش تنهايي بازي ميكرد از كلاغ هاي سياه و بدجنس نمي ترسيد !! اون خيلي شجاع بود اما هنوز به كسي اعتماد نكرده بود تا دوستش بداره ميترسيد كه يك روزي قلبشو تنها بذاره .!!!!! پرنده ها ديگه توي ايوان نميان اونا هم از موقعيت باغ به اين موضوع پي بردن كه اين سفره دوستانه ديگه جمع شده . وقتي ميرم بطرف چنار ها تمام لباسهاشونو درآوردن ديگه استعفا دادن از قراوولي باغ هيچ به پايين نگاه نميكنن ميترسن تو چشماي من نيگا كنن شايد ميترسن پشيمون بشن . ريگ هاي خيابون باغ صداي عجيبي ميدن دوباره بر ميگردم انگار يكي دنبالم راه افتاده بر مي گردم خورشيد نيمه جون از لابلاي شاخه هاي خشك سرك مي كشد و پاهاشو لنگ لنكان ميكشه و دنبالم مياد. تكيه ميدم به بيد مجنون كه بالا خره از عاشقي ديونه شده و تمام برگ هاي زردشو پريشون كرده روي زمين صدا شو ميشنوم كه توي گوشم زمزمه ميكنه برام از عاشقي تعريف ميكنه ميگه اره جونم برات بگه بالاخره تو هم مثل من شدي نيلو كوچولو تو ليلي و من مجنون هيچ فرق نداره درعشق جنون براي هردو هست به يك اندازه تو و من!!!!!!. بي انصاف ها تصميمشونو گرفتن همشون دست بيكي كردن اشكام بي اختيار سرازيره نميتونم خوددار باشم گوشه به گوشه خونه رو سرك ميگشم و با تمانينه هم جا سیر ميكنم روزهاي شاد جواني را دارم پشت سر ميذارم اوه چي دارم ميگم خيلي وقته كه جواني نكردم يادم نمياد اصلان كي جوان بودم؟؟ اما دوران طلايي كودكيم كه توي اين باغ دفن كردم يادگار هايي كه لاي ديوار ها جا گذاشتم . و ديگه جزو لاينفك اون شدن و ديگه نميتونم جاشونو پيدا كنم . دندون هايي که از دست كلاغ ها لاي آجر هاي بهمني باغ به گفته مادر قايم مي كرديم تا دندون هاي تازه و محكم وسفید مثل ا ين ديوارا در بيان و دنبال مارمولك هايي كه روزگاري دمب اونهارو ميكندم مي گردم تا ازشون حلاليت بطلبم راستي منو حلال مي كنن؟ جاي پاي كودكيم را در اين حياط گم كرده ام آيا اكنون بزرگ شده ام؟ آيا ديگر عقلم مي رسد كه كه دل به اين روياهاي بچه گانه ندم؟ يا نه كه هنوز به دنبال صداي مادر سر بر مي گردونم و جوابشو ميدم ها ؟ و او مي گويد نيلو بي ادب شدي؟ !!!!! چمدان هام را چگونه ميتوانم ببندم بي اينگه بتونم خاطراتمو درون آنها نذارم چگونه اين درب وديوارها رو درون انها جا بدم؟ كه ميليون ها بار دستان مهربون عزيزي آنها رو گشوده و تمام صداها به ملكول هاي اين خانه چسبيده . چه شبها كه با آنها گفتگو داشته ام و روياهايم را به حقيقت نزديك ديده ام و اين چلچراغ ها واين دهليز ها كه صداي آرام بخش او كه مي گويد نيلوفر نيوفتي و دستان كوچك خودم را در دستان گرم ودوست داشتني او ميبينم و سرپنجه مهر بانش را لاي موهايم كه با حلقه هاي طلايي آن بازي مي كند . بي اختيار اشكم روان است كه خون چكان است از اين همه بي مهري کودكي ام را در کجاي تاريك اين مسير گم كرده ام؟ و حالا اينگونه در مانده گشته ام !!!!!!!
اين تنهايي منو ميكشه
دلم گرفته
تنهايي يعني سكوت .........يعني اينكه وقتي كليد رو ميندازي كسي منتظرت نيست .........
وقتي ميام خونه نه بوي غذا از اشپزخونه مياد ونه صدايي دلم ميخواد خونه پر بشه از حرف از هيجان . اون چلو خورشت بادمجون به اون خوشمزگی کوفتم شد .
ديگه برام مهمون نمياد اخه تو دوست نداري ميگي يا دوستي من يا مهمونات تحملت كمه
يا اين كه حسوديت ميشه؟
وقتي ميگم تنهام لبخند ميزني و ميگي پس من چي ام ؟
امشب دلم هوس خدا رو كرده كه باهاش حرف بزنم هر چند كه منو نميبينه اما اونقدر بزرگه تو قلبم كه وقتي صداش ميكنم
اشكم رونه ميشه تا يك روزنه پيدا كنه بشينه يك گوشه تا فرشته هاش بيان ببينن من چي ميگم
اما انتظارم هيچ وقت به نتيجه نميرسه
حسن دلبري