
من به فراخوان آينه ات پاسخ گفتم
و در آن يك دنيا سبزه گلهاي رنگ برنگ
كبوترهاي عاشق را ديدم
نور را در كاسه خورشيد
مثل دنيا آمدن هنگام تولد از مادر
زيبايي ها را
مابين سكوت و گريه .
به همه چيز خنديدم
چه شفاف و قشنگ
با همه زيبايي ها
پليدي ها را ديدم
آري سياهي پشت چشمانم حقيقت داشت .
خسته مثل يك چلچله, زير باران خيس و غمگين.
آري دلم ميخواست پرنده باشم و با صداي باران بخوانم .
از كجا آمده آن نور آن صبح صادق گويي زبان خدا در كامش بود !!
او برايم نوري در تاريكي بود . جرعه جرعه شراب حقيقت را بكامم ريخت و
من كه معبودم را در امواج دريا در سكوت شب در علف هاي هرز كنار گذر
ديده بودم و ستايش مي كردم .
چگونه نمي خواستم بياد بياورمش و خود را وجود خويش را فراموش كرده بودم .
با شنيدن سخنان او آرامش عجيبي به من دست داد . اولين سپيده دم آن
هنگام كه هنوز خورشيد در آسمان آبي شهرمان بيدار نشده بود روبرويش ايستادم .
بنده اش عزمش را جزم كرده بود تا روح مرا نجات بخشد . چگونه خود خواهم ناجي خويش باشم چگونه از خود او نخواهم چگونه خود را به ساحل نجات كشانم ؟ و اين روح سرگردان و تنها را ياري ندهم آري روي به قبله اش وردم .ايستادم به درگاهش پيشاني بر خاك ساييدم با قامتي خميده , دلي شكسته از و يش خواستم ...اي پروردگار عالم ياري دهنده جاري كننده زندگي تويي خالق من تويي كه من ناچيز را چشم دادي تا ببينم زيبايي هاي خيركننده شاهكار هاي هنرمندانه تو را كه خلق كردي تا هميشه انگشت حيرت به دهان داشته باشم .
شب وروزت را ماه وستارگانت را در مهتاب راه پيداكنم و گوش شنوايي كه همراه نسيم شمال زمزمه جويباران محبت و عشق و صداي چكاچاك عاشقانه پرندگان بهشتي را بشنوم تويي كه به من خنديدن را آموختي تا به اين دنياي وانفسا بخندم
اري گريه را هم تو به من هديه كردي تا در زمان غم و اندوه خويش را تخليه كنم .بايد ياريم دهي اي معبودم اي كريم .
آري ديگر بس است بايد بلند شوم و به طرف آن چيزي كه تو به من هديه كرده اي بدوم و دستي را كه به طرفم دراز شده بفشارم و در آغوش بگيرم هر آنچه كه تو به من ارزاني بخشيدي .
او چشم هايم را به حقيقت كه توي مطلقي باز كرد
گوش هايم را به الله اكبر شنوا و ديده دل را بروي دنياي ديگري گشود آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
او در اين جا http://www.yarweb123.blogfa.com/ یافتم
يياري دهنده ياران , دوست بي كسان ونوازش دهنده روح يتيمان ياريتان مي كند
همانگونه كه دست مرا در دستهاي پرودگارم گذاشت .
كه الهي دست حق يار او باشد و دستش را هميشه بگيرد .
حسن دلبري
چهارراه
لجباز
پيامبران كاغذي
انديشه هاي پريشان
هومن
سولماز
پندار
طناز
خانه تنهايي
مرد شب
عشق است
الهي سقف آرزوت
تنها ترین من سلام
پرچین راز
باز حرف دل یک بیدل
گربه ملوس
اغلن
سرنوشت من
عروسک شیطون
رینی
مهدي
سكوت
هم نفس عاشقان
عشق فريبنده
<
ابزار وب فارسی