
چون پیچکی برگرد وجودت مستانه در گرداب بمیرم
دوست دارم در آغوشت آرام بگیرم
کام از دل ناکام بگیرم
چون پیچکی رقصان برگرد وجودت
نیلوفرانه در گرداب بمیرم
دوست دارم شبی مست در آغوش تو باشم
مستانه بی خود شوم ومستانه بمیرم
من گل مرداب چو عاشق شده ام ای یار
با بوی عطر تن تو چون یاس بمیرم
بوی پاییز به مشام میرسه حال که تابستون نفس های آخرشو میکشه
یاد اون شبها افتادم که در حیاط می خوابیدیم .خوابیدن در حیاط از ماه سوم بهار شروع میشد تا اوایل آبان ماه چه کیفی داشت مادر پشه بند ها رو قبل از وقت آماده میکرد تخت خواب های ورشو از انباری به بالای حیاط منتقل میشدن که فضای بازتری داشت . چنارهای پیر مثل قراول مرتب و حاظر به خدمت از بالا تظاره گر بودند . اکثر شبها مهتابی بود آسمان روی سرمون ستاره میپاشید وستاره ها روی قالیچه مخملی آسمون میدرخشیدند.
تخت و پشه بند عروسی مادر مال من بود . ستاره ها رو انقدر می شمردیم و به هم دیگه نسبت میدادیم تا خوابمان ببره . عطر شبو ها مشام را پر میکرد و یک جور خلسه به آدم دست می داد. از شیطنت با خواب دعوامون میشد مبارزه می کردیم و سعی می کردیم نفر آخری باشیم که چشمان ما اسیر خواب بشه .
می ترسیدیم از مهمونی سیرسیرک ها که توی باغ راه انداخته بودند عقب بمونیم
کرمهای شب تاب چراغونی می کردند و سیر سیرک ها جشن می گرفتند . و چنگ ورباب می نواختن و آواز میخواندند . وقتی که سرمون بطرف به آسمون بود دنیا دنیا آرزو به اندازه تمام پهنه اون توی دلمون می ریخت و نقشه ها می کشیدیم و صبح که میشد هیچ به یاد نداشتیم.
برای خودمون دنیایی داشتیم وبی خبری دور سرمون می چرخید. هیچ نمی فهمیدیم چه میگذره و فقط حرکات مادر را تحت نطر داشتم . چون خیلی وابسته اون بودم و توی تخ اون میرفتم و همیشه می گفتم وقتی بزرگ شدم میشم مثل اون.....
قوی و فداکار و غم خوار همه.....
مشکی پوشیدن مادر برای دایی رضا که هیچ وقت از جبهه برنگشت با مشکی پوشیدن برای پدر یکی شد.
همیشه وقتی از برادر کوچکتر صحبت می کرد با ذوق و اشکی که از چشم هاش روان میشد از خاطراتشون می گفت که اون چقدر پاک وخالصانه نوکر آل عبا بوده و قلبم از شور وهیجان به شدت می طپید
ماه های محرم و رمضان دایی رضا پذیرایی میکرد و توی اون ماه های عزیز توی خونه پیداش نبوده و هر وقت دایی رضا رو کار داشتن باید توی تکایا و یا مساجد ی که خودشون می شناختن دنبالش می گشتن .
داره پاییز میاد چه دل انگیز ه آفتاب از پهلوی تو تکان نمی خوره و احساس غریبی بتو دست میده برگ ریزان که میشه غصه یواش یواش توی دل آدما خونه نشین میشه آنوقت که آدم میره تو فکر خیالش پر میگیره و اون دور دورا میره
وقتی که هستیم قدر همو نمی دونیم .فکرمون زیر آفتاب دراز میکشه و دستشو زیر سرش بالش میکنه به رفته ها فکر میکنه هیچوقت به یاد زنده ها نیست که الان که هستم ای آدما دستاتونو دراز کنید . وقتی که مردم دنبال تابوتم میدوید که ای وای چه آدم خوبی بود ها کاشکی.....!!!
چه حس غریبی دارم امسال زودتر از هر سال پاییز به سراغم اومده و منو غرق در اندیشه هام کرده . نمیدونم از تنهایی و بی کسی هست یا دیگه منهم دارم پیر میشم .حضور دلپذیر تو تازگی ها تو خط قرمز توی افق زندگیمو پر رنگ تر کرده . صبح فلق صادقانه بر می آید و ما آدما هستیم که اونو تیره می کنیم وقتی از سر دلمردگی پناه بردم به این دستگاه که روی میز دهن کجی می کرد دیدم دنیایی داره دیدم چقدر محبت نثارم کردند و دوستانی پناهم شدن که حالا فقط به اونا دارم فکر می کنم وقتی یکی از دوستام به من هی زد تو فکر رفتم اول منکر شدم چون ناباور بودم گفتم مگه میشه که کسی چشم در چشم من نداره محبت کنه ؟ اونهایی که هم خون هستن محبت نمی فروشند و کاسه عشق و محبت من که همیشه بطرفشون درازه خالی میمونه اما یک غریبه از راه دور ......!!!!آره میتونه حالا که تونست دلم اونقدر نرم شد که دیگه به هیچ چیز فکر نمی کنم دیگه تمام اندیشه های بد از ذهنم دور شده .
دریا در چشمانش می درخشد و خورشید وجودش همانگونه که جنگلهای شمالی را بارور می سازد در قلبم به تکامل می رسد . اکنون در خم وچم جاده ات همچون اسبی میتازم تا به چراگاه موعود رسم و از ....
از گذشته تا کنون میرسم بر مرز جنون
آشنایی دیر باز ..
کردم سخن با او دراز
ميلاد مولود شعبانيه بر هم مبارك باش
اي عطر دل انگيز گل ياس با شميم تو وضو مي گيرم و بر قبله قامتت نماز مي گذارم
تو با نسيم پاييزي عطر گل سرخ را در مشامم عطر افشاني ميكني
تو ماه تابان مني تو ليلته القد ري تو شبهاي پرستاره آسمان نبوتي .
شب بو ها از ترنم عطر وجودت سربزير افكنده اند وزيبايي هاي خلقت از هيبت تو در سكوت فرو ميروند .
در فلق مي تازي و حسرت بر دل گذاشته اي
پس كي باخورشيد وجودت به ما گوشه چشمي تظر ميكنی مولای من ؟
هواي دم كرده بيرون خوب حالم را گرفته بود تشنه وخسته بودم . برگشتم آشيونه از دور وقتي نگاه خونه كردم انگار كسي منتظرم باشه و منو صدا ميكنه با شوق وذوق كليد انداختم و وارد شدم به ايوان كه نزديك شدم يك دسته سار اين پيام رسان كوچولو قاطي كبوترا داشتن آب ودونه برميچيدند شايد آخرين قوت قسمت اونا بود كه از شهري ها مي گرفتند .تا حال اين همه يك جا نديده بودم همونجا روي پله ها نشستم و تماشا كردم كه چقدر هم دل و هم زبون با هم به تفاهم رسيده بودن كه انچه كه رو سفره پهنه با هم بخورند . مهموني داشتن و از اين ضيافت لذت ميبردند انچنان كه سراشون به هم ساييده ميشد انگار كه از يك تبارند و از يك مادر متولد شدن . براي هم حكايت ها داشتن از سفر هاشون شايد از عشق وعاشقياشون شايدم گله از شوهر وبچه هاشون هر چي كه بود خيلي قشنگ بود و صميمي كه خوبه ما آدما ياد بگيريم مهربوني رو از پرنده ها .
هر چي كه بود منو برد تو فكر خودم ياد سار خودم افتادم كه با مهربوني و همزبوني هاش گوش دل به گفته هاي بچه گانه من ميده و منو تشويق به زندگي ميكنه . حالا ميبينم كه سارها دلشون چقدر بزرگ و دريايي است . چه قلب مهربوني خدا تو سينه هاشون جا داده همشون مثل همديگن .
توي يك خونه بزرگ در يك محله قديمي بالا شهر دنيا اومدم و همون جا زندگي ميكرديم به قول خواهرم
اون موقع كه من دنيا اومدم هم رديف هاي پدرم هفت كفن پوسند ه بودن كه با بي رحمي تمام اينرا هميشه به رخ ما ميكشيد ما دوتا اخري زنگوله هاي پاي تابوت بوديم و هميشه از ما اين جوري ياد ميكرد ند .اون به اصطلاح بزرگتر ها چشم ديدن مارو نداشتن .شايد به خاطر اين شندرغاز كه براي ما گذاشته بودن و به نام ما بود از ما كينه به دل داشتن و هركدوم دنبال زندگي خودشون بودن و كاري به كار ما نداشتن . خاله جون از سر محبتي كه به تنها خواهرش داشت و علاقه اي كه نشون بده فداكاره هميشه تو زندگي ما نقش پر رنگي رو بازي ميكرد خان دايي هم كه قربونش برم چون هيچكس سرپرستي مارو قبول نكرد ه بود ازسر ناچاري وبراي بستن دهن مردم اين كارو قبول كرده بود نه فكركنين كه چشمش دنبال مال و منال ما ايتام بود اصلا و ابدا . وقتي پدر فوت كرد يك مسيله عادي بود البته براي دوربريامون چون مادر بود سايه اش تو زندگيمون گل برجسته بود .ما حس نكرديم آخه به قول خودش هميشه بيوه شوهر دار بود و ما هم يتيماش .!!
پدرنه از روي هوا و هوس بلكه از سر ناچاري به قول خودش بنده خدا دنبال يك لقمه نان حلال بيشتر عمر شو توو اروپا و كشور هاي عربي ميگذروند .ميگفت من كه از شما دور نيستم دم دهن شمام
خداييش وقتي كه بود از محبت هيچ كم نداشتيم خيلي دوسش ميداشتم يك جور پرستش بت من بود .مادر مهربون و فداكارم هميشه به اين ماجرا عاشقانه نگاه مي كرد . هيچ وقت نمي گفت كه من زحمت هارو مي كشم چرا اونو مي پرستين . شايد اون سنگ صبور مي دونست كه پشت ماجرا چي هست وگرنه براي تاجر موفقي مثل اون توي مملكت خودمون هم كار بود وهم پول بيچاره هيچي نمي گفت ما هم كه بچه بوديم و دلمون خوش به سوغاتي هاي كه چه مي آورد و گاه مي فرستاد .تا اينكه مريض شد واومد مدني خانه نشين اين مادر بود كه با تمام وجودش عاشقانه دور اون ميگشت و تمام كمبودها رو جبران ميكرد .مرد خونش اومده بود پيشش فقط اين رو مي ديد .سر از پا نمي شناخت پذيرايي ميكرد و مارا تروخشك ميكرد . من با تمام بچگيم اينو مي ديدم روز به روز قامت رعناي مادر با اون موهاي مشكي قشنگش خميده ميشد .درسته كه مشكل آب ونان نداشت علاوه بر پدر خودش هم تاجر زاده بود و با ارثيه پدري و بي نياز از مال دنيا اما پدر عشق بسوزه حالا كه اون برگشته بود. توي خونه بوشو احساس مي كرد وجودشو مي ديد .
مي ديد كه خونش يك مرد داره بال در مي آورد و مي ديدم كه روح زجر كشيدنش داره قد مي كشه .
وقتي پدر توي حياط با گلها ور مي رفت از پشت پنجره به تماشاي اون مي ايستاد . شايد كه هميشه اين قاب چوبي شاهد آرزوهاي برباد رفته اش بود .هميشه مي خواست مرد تو خونه باشه اون پنجره يك تابلوي طبيعي بود كه چهار فصل رو هميشه برات تداعي ميكرد از اون جا ميتونستي سر حياط رو كه به درب ورودي ختم مي شد زير نظر داشته باشي . زمستونا اگر برف ويا باروني ميشد منظره كامل و بسيار زيبا و بديهي را برات رو پرده نمايش ميداد كه هرگز فراموشت نميشد همين طور بهار بهشت برين بود.
درخت پير اقاقيا پر از خوشه هاي ارغواني از توي كوچه سرك ميكشيد توي باغ نه از سر فضولي نه! با دلسوزي تمام مواظب بيد مجنون بود كه مبادا توي باغ به سرش بزنه !! دونه دونه برگ هاشو از سر ياس و نااميدي به دست باد خزان بده گلهاي سرخ وصورتي شمعدوني ها ي كنار حوض همش غيبت مي كردن و به آينه آب عشوه مي فروختند .
و اون .هميشه مي خواست مرد تو خونه باشه اي كاش بار زندگي رو هر دو باهم بر دوش ميگرفتند وقتي دانه هاي بارون پشت پنجره مي خورد اونجا آسمون چشماش ابري ميشد و براي اينكه ما اشك هاشو نبينيم بغضشو فرو مي داد . و خنده تلخي مي زد و مارو تو بغلش فشار ميداد و مي گفت اوا چرا اينجا وايسادين منو نيگا ميكنين بدويد و بازي كنين .. من هميشه يك حس غريبي به اون داشتم آخه ميگن دختر دلسوز مادره با همون بچگي حسش مي كردم غمشو مي فهميدم اون دلش مي خواست تكيه گاه داشته باشه و شبهاي تنهايشو با يكي قسمت كنه دست مهربون مردي براش چكه هاي سقف شو بگيره .
حال اون برگشته بوداما خسته و بيمار با شيفتگي خاصي به چهره اون پيرمرد نگاه .مي كرد براش تمام زندگي بود . مي گفت همين خوبه وجودش گرمي بخش خونه و بچه هامه .
ميد يد م با هم زمزمه مي كردند مثل دوتا قمري با هم پچ پچ عاشقانه داشتن شايد پدر از سر ناچاري و احتياج اما مادر از سر عشق و ايثار همه اون چيز هايي كه سالها ي دراز نتونسته بود به پدر بده حالا توي طبق اخلاص گذاشته بود وبيچاره خودشو مقصر ميدونست . نميدونم چرا ؟ شايد به خاطر زيبايي و جواني و غرورش مردشو از خونه فراري داده بود و حالا توي ميانسالي اين و درك كرده بود. اما ان قدر مهربون بود كه براي هر چي كه بود آدم چيزي نمي فهميد . پدر با تمام پيري هنوز زيبا و خوش تيپ بود اون چشم هاي براق و روشنش دريچه اي بود رو به دريا مواج و زيبا اون خورشيد خونمون بود وجودش وقت تابش همه جارو گرمي ميداد .زندگي و صفا داشت بي خود نبود كه مادر شيفته او بود . شيدا و دل خسته او بود پلنگ پير اومده بود تو آشيونه اش بميره براي همين غصه مي خورد و اب ميشد و من قطره قطره آب شدن اونو مي ديدم .
اينك در اندوه تنها و آواره ام .محبوبم بازگشتي براي تو نيست مگر به پيشگاه معبودت اما من چه كنم ؟ كز اندوه تو دل خسته شده ام و مايوس كاش من بسوي تو بشتابم !!!!
كو آن شبهايي كه سرم را روي زانوانت مي گذاشتم و تو با دستهاي نوازشگرت حلقه هاي طلاي موهاي مرا پريشان ميكردي و با مهرباني برايم قصه مي گفتي تا آنچه كه ميخواستي درد دل كني و يا پند م دهي آهسته آهسته با آن صداي دلنشينت همچون سرودي آسماني در گوشم نجوا ميكردي و خوب به ياد دارم كه گاهي آنچنان به هيجان مي آمدم كه در كنارت مي نشستم و دستهاي نرم ولطيفت را در دستان كوچكم مفشردم تا از هيجان قصه ات كم كنم و آرامش بگيرم تا ببينم گل لبخند را در كنار لبانت و ببينم چشمان زيبايت ابري نشده باشند و دوياره دراز مي كشيدم تا بقيه قصه ات رابشنوم و مي گفتي دلبندم اين ها حقايق زندگيست بايد عبرت گرفت .
خوب من بوي پاييز مياد بوي مدرسه درخت انگوري كه تو كاشتي امسال مثل هر سال پر بود از خوشه هاي بنفش انگور بدون تو حتي يك حبه ازشون نمي خورم .حالا داره برگهاش مثل دل من ميريزه دونه به دونه قرمز ميشن و نارنجي يادته مي گفتي وايسا ببين چند تا برگ ميافته ميخواستي آخه كارهاتو انجام بدي و نگران شيطوني هاي من بودي !!!
گل ياس رازقي خشك شده ديگه عطر گلهاي قشنگش ورودي حياط رو پرنميكنه هر كي مياد سرش بطرف اون ميچرخه دنبالش ميگرده آره بطرف عطر تن تو معلوم كه ديگه نيستي .!!!يادگاريات همه غارت شد ن بدست بي رحم باد نسيان بد ست نامردمي ها.......همه چيز سرد و خاموشه مثل خودت كه خاموش شدي مثل يك شمع شمع رنگي كه همه شاپرك هارو به دور خودش جمع ميكنه بطرف خودت ميكشوندي .حالا ديگه هيچكس اين جا جمع نميشه آخه تو نيستي كه ازشون پذيرايي كني سفر ه هاي قشنگت جمع شده !!! اصلا ميدوني چيه درب خونت بسته شده !!!
داره پاييز مياد باد پاييزي به صورتم مي خوره وقت رفتن به مدرسه رسيده مثل هر سال بهت ميگم مادر بايد بري برام رپوش بخري مثل هميشه خونسرد و ومهربون با ايرادهاي من كنار ميايي اون وقت ها چقدر تهران سرد ميشد . توي كيفم آخ !!! خداي من درشو كه باز مي كنم باز از اون لقمه خوش مزه نان و پنير كه بوي پاك كن و ومداد .و دفتر ميده و يواشكي ميگذاشتي توي كيفم عطرش مشام منو پر ميكنه تو عادت داشتي غر غر من رو بشنوي و كار خودتو بكني . هواي دلم ابري شده ياد تو هميشه من رو به دور دور مي بره اون موقع كه بچه بودم و حتي وقني بزرگتر شدم . سرمو رو زانوانت مي ذاشتم.
وقتي روي تخت بستري بودي ازت پرسيدم مامان جون منو دوست داري گفتي آره گفتم منو ميبخشي اشك تو چشماي قشنگت حلقه زد و گفتي مگه تو چيكار كردي كه من تو رو ببخشم گفتم اذ يتت كردم گفتي تو غزيز مادري تو بچه بودي و نادان و من مادرم البته كه بخشيدمت تازه تو كاري نكردي كه . اين آخرين درسي بود كه به من دادي يادم دادي كه گذشت و فداكاري هم هست آدم بايد ديده هارو نديده بگيره . يادمه وقتي اشعار بابا طاهر رو مي خوندي و اشكات سرازير ميشدن ازت مي پرسيدم مادرجون چرا گريه ميكني؟ ميگفتي دلم تنگه مي پرسيدم چرا ؟ ميگفتي وقتي بزرگ شدي ميفهمي !!!
حالا امشب بزرگ شدم حالا مي دونم براي چي گريه مي كردي ؟ من هم مثل تو زمزمه كردم و مثل تو
هاي هاي چون دلم تنگه !! براي تو براي اون روز اي خوب و عزيز كه ديگه هيچ وقت بر نميگردن .كاش من ميامدم پيشتون چقدر دلم تنگه هيچي آرومم نميكنه هيچ راه نجاتي نيست خدايا به فريادم برس !!!!!......
آغاز هايي نوين
وقت هايي هست
كه نمي توانيم هم ركاب حوادث زندگي مان
تاخت كنيم .
اعتمادمان را به آساني از كف ميدهيم
سرگردان مي شويم
و بار احساسي نوميدوار را به دوش مي كشيم و
وقتي كه چنين مي شود
در اعماق درون خويش وقتي پريشان مي شويم
براي هم گام شدن با زندگي
بايد كه روش هاي تازه بياموزيم
و به جستجو بر خيزيم آغازي نويين را .
راهي بيابيم كه ياريمان دهد
تا ديگر بار رضايت و آرامش را فرا چنگ آريم .
راهي كه توانمان بخشد
تا زندگي را سرشار تر كنيم به كام خويشتن .
اين حقيقت را هرگز در نيابيم كه چه ها توانيم كرد
كه زندگي را چگونه ديگرگون توانيم ساخت
مگر آن كه بيازماييم , بكوشيم
هرگز نخواهيم دانست
مگر آن زمان كه دست به سوي خدا برگشاييم كه توانمان دهد زندگي را بجوييم
زندگي سرشارتري را و ياريمان دهد كه باز بياغازيم كه باز زندگاني خويش را بسازيم
به كوتاه زماني حتي سفري كنيم به آغازهايي نوين
ياد خدا همواره با ماست آن كه به ديگري اقتدا ميكند و تاثير ميگيرد مردماني بي اراده وسست عنصر هستند . وگرنه آايا ميشود انسان به خالق خويش شك كند ؟ يا نا خود اگاه به غير از صلاح خويش بيانديشد؟گول خوردن توسط شيطان به دست فراموشي سپردن حق خويش است ازآنچه كه او در اختيار ما قرار داده تا به خوبي استفاده كنيم هوش و درايت آدمي فقط براي لذت هاي آني نيست چشم و ديده ئ دل را براي لذايذ دنيوي به ما نداده آنچه كه به ما ارزاني داشته براي پرستيد ن او نيست او آنقدر بزرگ و بخشنده است كه ارزاني ميدارد همانا انچه بوجود اورده از سر مهر براي اين بنده ناچيز كه طفلي است كه توان راه رفتن ندارد و قادر به حرف زدن نيست و در توان ندارد كه قوت خود را بيابد تا رشد كند اما چگونه است كه عقل ودرايت عطا فرموده تا به جايي برسد كه خود انتخاب كند كه از خالق خويش شاكر باشد يا نه ؟ آيا سزاوار است كه ناسپاس باشيم و به ياد نياوريم كه چه بوديم و چه شده ايم ؟ ايا كدام دست بالاترا ز دست اوست ؟
آايا اين خود او نيست كه عشق را آفريد و محبت زن ومرد را دل آنها نهاد چگونه است كه او رضايت به محبت دو نفر از مقربانش نداشته باشد و دلي را شكسته ببيند ايا اين قادر متعادل نمي تواند اين شكوفه هاي محبت را در دل اين دو جوان به بار بنشاند اين قادر مطلق چگونه رضا به قربت نمي دهد انچنان كه در كتابش قربت الله را توصيه مي نمايد؟ اين چه خيري است كه به صلاح بنده اش مي خواهد ؟
اي قادر اي توانا اي باهر اي بارز راضيم به رضايت تويي قاضي القضات تويي حاجت ده حاجتمندان
اي اميد دردمنذان اميد م به توست خواهان انم كه بسوي تو معبودم بشتابم كه تو مرا به خود مي خواني هر سپيده كه در انتطار خورشيد سر به قبله تو به سوي كوي تو بر مي گردانم حيران از اين همه شكوه عظمت تو سر بر استانت مي سايم و شاكر تو قدرت مطلق دو ركعت نماز سپپيده به جا مي آورم و هر شامگاهان كه ماه را در آسمان بيكران تو ميبينم كه همه جا رابا نور مهتاب از ظلمت رهانيده اي با ز به سوي تو مي شتابم تا شاكر تو باشم
به مناسبت سال روز فوت
شيرين ترين واژه اي كه از دهان بشريت بيرون مي آيد ؛ مادر است و زيبا ترين صدا گفتن؛ مادر؛ است
واژه كو.چك اما بسيار بزدگ و مملو از عشق و اميد و مهر باني و آنچه در دل بشريت ست .
مادر همه چيز زندگي ا ست . تسلي در هنگام اندوه و اميد در نااميدي و يا س و قدرت در ناتواني وچشمه اي است از دلسوزي و آ مرزش ....آنكه مادرش را از دست ميدهد سينه اي را از دست مي دهد كه بدان تكيه مي زده و دستي كه اورا بركت مي داد و چشماني كه از او نگهباني مي كرد .. هر چيزي كه در طبيعت هست نشاني از نقش مادر دارد . خورشيد مادر زمين است و او را با گرمايش شير مي دهد و با نورش در آغوش مي گيرد و از آن جدا نمي شود مگر آنكه در هر غروبي او را بخواباند......
زمين هم مادر درختان و شكوفه ها و گل هاست همچنان كه درختان و گل ها براي ميوه ها و بذ ر هاي زنده مادران دلسوزي هستند. و مادر هر چيزي در اين هستي روج كلي و ازلي و ابدي كه سرشار از عشق و زيبايي است .... . اين واژه همواره در درون دل هايمان مخفي شده است همچنان كه بذر ها در دل زمين پنهان مي شوند و در لحظات حزن و شادي از دهانمان بيرون مي آيد همچنان كه بوي خوش از دل گل ها بيرون مي آيد و در هواي پاك و باراني پخش مي شود....
صبر و شكيبايي به من خيانت كرد لذا خود را بر روي قبر او انداختم و گريستم و سوگواري كردم .
هوا گرم و دم كرد ه ا ست ديگر گلها برايم رنگ وبويي ندارند راه نفسي ندارم دارم خفه ميشم انتقام از باغچه گرفتم چند روزي است كه آبش نداده ام پرده را نمي خواهم بكناري بزنم بگذار هميشه شب باشد سياهي مطلق احساس مي كنم اين قلب من است كه از دهانم بيرون مي افتد دلم تنگه
آنقدر كه مرغ تنهاي عشق به قفسه سينه ام مي كوبد مي خواد آزاد بشه ميخواد پرواز كنه ديگه آروم نداره دلش ميخواد تو آسمونا اوج بگيره از دست من فرار كنه خيلي بي قراره .
اي سفر كرده مهربانم دلم در هواي ديدارت پر مي گيرد و در آسمون آبي ميخواهد بال بگشايد اما پهناي آسمون بيكران بدون تو براش تنگ وكوچيك ميشه بدون تو هواي پروازم نيست بال پروازم شكسته ديگر دريا ي خروشان رود هاي عاشق زمزمه محبت نمي خوانند همه بيكباره به سكوت سنگيني تبد يل و بر همه جا حاكم . ديگر هيچ صدايي را نمي شنوم . اي كاش مثل خورشيد غروب ميكردم .
آيا خواب و رويا بود ؟ كه اينطور طبيعت برايت راه ميگشود تا من در آغوشت بميرم ؟ آيا روزگار نا اميدي و ياس به پايان رسيده و روزگار شيرين جوانيم به سرزمين روياهاي قشنگ با تو بودن رسيده آري به حقيقت پيوست ؟ روح زيباي تو دركشتزار قلبم بذرمي پاشد جان مي گيرد رشد ميكند اري به چشم خويش مي بينم! مرا به خود مي خواند آري آري خود اوست مرا به خود ميخواند !!!آري اين تويي كه به نزدم بازگشتي قلب من از تشنگي ميسوزد .از عشق تو لبريز است از محبت خود سيرابش كن اميد تويي هستي تويي چرا باران نمي بارد ؟ چرا ؟ مزرعه اميد وخوشبختي مرا آبياري نمي كند . ؟
طوفان در جنگل شروع به خند يد ن مي كند !!! بسيا رنا اميد و غمگينم هنوز در قلمرو تو كس را راهي نيست . اين تو هستي كه جان مي بخشي و روح تازه در كالبد نا اميد و بي جانم مي دمي !!!!
اي كاش بسوزم و از خاطره ها بروم !!!!
حسن دلبري
چهارراه
لجباز
پيامبران كاغذي
انديشه هاي پريشان
هومن
سولماز
پندار
طناز
خانه تنهايي
مرد شب
عشق است
الهي سقف آرزوت
تنها ترین من سلام
پرچین راز
باز حرف دل یک بیدل
گربه ملوس
اغلن
سرنوشت من
عروسک شیطون
رینی
مهدي
سكوت
هم نفس عاشقان
عشق فريبنده
<
ابزار وب فارسی