نیلوفر صحرا
من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
در کنار جاده در انتظارت ایستاده ام چشم در راهت به غروب خورشید پلک هایم سنگین شد . و پاهایم دیگر تحمل انتظار برایشان طاقت فرسا دختر ما ه بر گیسوانم دست نوازش می کشد سیر سیرکهای شهرتان برایم ترانه وصال می خوانند نم نم باران ترنم زیباترین موسیقی طبیعت آغاز کرده و من در رنگین کمان نگاهت در سکوت صدای پای گمشده خویش بیتابم قطرات باران بر شیشه ضرب آهنگ شادی گرفتند و در جشن بودند برای تو خانه بوی نوازش می دهد . در درخشش زر افشان خورشید دوشیزه شمعدانی به ماهی حوض غمزه می فروشد لبهای خویش را با شبنم رنگ می زند ماهی تنگ بلورم را با مداد رنگی های کودکیم قرمز می کنم و از مادر می پرسم رنگ آب تنگ بلورش را چه رنگ باید زد؟ در انتظار تو ........ من وتو در کنار هم چه عاشقانه زیستیم و در کنار یکدیگر چو مرغ های بی خیال عشق چه عاشقانه پر زدیم بسوی قصرهای با شکوه عاج ........ دریغ و درد ! تو رفته ای و طعم بوسه های عاشقانه ات هنوز مانده بر لبم تو نیستی و شبهای من تهی ست.... کنون طنین ضربه ها ی قلب من در انتظار بازگشت تو تمام لحظه ها ی هستی مرا شماره می کند ..... ستاره ای سو سو نمی کند شب و است و تنهایی و سکوت . کوچه های باریک تنهایی را تنگ در آغوش می فشارند و تنهایی سکوت شب را فریاد می زند . لب تشنه و ترک خورده زمین در انتظار رحمت سر بر آسمان می ساید . و در انتظار لحظه های جاری شدن حسرت می خورند. باد می وزد درختان نخل در این سیاهی همچون هیولایی می نماید که کمر قتل این شهر را بسته اند . ماه پنهان از شرم در پشت ابر های غمگین و خون گرفته . چه کسی پاسخگو خواهد بود ؟ چه کسی وا گویه های شبانه مادران را جوابی دارد ؟ چه کسی مرحمی بر دل سوخته یتیمان عالم خواهد بود ؟ علی کو تا دست خواهشی را در دستان نوازشش گیرد؟ چه کسی با دست مهربانش اشک یتیمان را از گونه های آنان خواهد سترد؟ گلهای داغ دار شقایق وازگون شده اند و اشک خونبارشان بر زمین می چکد !!! نور عشق تو در درونم همچو آتش دلم را می سوزاند !!! دختری تنها تر از خدا بر مظلومیت پدر اشک می ریزد !اشک سفته و غلطان از گونه اش فرو می چکد و عرش کبریا را می سوزاند . کوثر پیوسته جوشان و جاری رسول خدا و فیض الهی نیست تا ببیند چه بر سر مرد مردان حیدر کرار آمده است فاطمه فاطمه است دست محرم و نوازشگرش نیست . آسمان کوفه تاریک و دهشت بار است یتیمانت در انتظار تو چشم در راه تو دوخته اند خونت ناحق و ناروا برای یکی شدن ریخته اند. مگر او چه می خواست " عدل علی " صدای پاشنه کفشم در روی اسفالت سیاه و سرد سکوت شب را می شکند و سایه ام به دنبالم می دود . نمیدانم از چه فرار میکنم و به کجا می خواهم برسم فقط می روم رو.ح خسته و سرگردانم نیاز به ارامش دارد . پاییز انگار تمامی ندارد . در درونم غوغاست همه را از خود میرانم و این دلم را می آزارد . و این سایه شوم تنهایی مرا نمی رهاند . چگونه با آن کنار بیایم ؟ نسیم خنک صبح بر گونه هایم می نشیند . نمیدانم کجا هستم و اینجا چه می کنم ؟ از پا افتاده ام و لنگ لنگان در کنار سکوی خانه ای نشسته ام و به فردا می نگرم و منتظر طلوع خورشید به ستیغ کوه چشم دوخته ام . خسته ام و کسی نیست تا مرا به خانه ببرد . تکیه گاهی که با او قسمت کنم این فرار از خود را. تنهایی در من آشیان ساخته و مثل موریانه روح کوچک مرا می جود . چگونه بیانش کنم احساسی را که در من ریشه دوانده و همچون مردی امد او گفت به من که به اویش بگو: سر جاده ای برو شاید تا پیچ اول برسی دستهایت را در قنوت نور بگیر ببین که چه سبزند که من تنهاییم را در آن کاشته ام و چه تهی ست دستانم تا یک وجب اکنون به خدا یک وجب را ببین که اکنون در اینجا کاشته ام در سایه تو ایستاده ام و به تو می نگرم رود می گوید هنوز که سلامم برسان اکنون را . از مرز خوابم می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد در پس در های شیشه ای رویا ها در مرداب بی ته آیینه ها هر جا که من گوشه ای از خود را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم . بام ایوان فرو می ریزم . ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد کدامین با بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید . من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید . چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم : نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود . در رگ هایش من بودم گه می دویدم . هستی اش در من ریشه داشت همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سر زمین خواب من آورد؟ ((سهراب سپهری) به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست. چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست . در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا دلم تنهاست وجودم بسته ددر زنجیر خونین تعلق هاست! خروش موج با من میکند نجوا ! که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست زپا این بند خونیین برکنم نیست امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست. روزه دارم من و افطارم از آن لاله لبت اري افطار رطب در رمضان مسنحب ست روزه دار ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه بخورد روزه خود را به گماني كه شب است به تو سلام ميگويم اي بهار ای رمضان روح من شادمان از اين آغاز است . روزهايي كه مي توانم خوب باشم و به قادر م نزديكتر و با پهن كردن سفره رمضان بگسترانم سفره دلم را . و به زبان بياورم نام تو را در شروع برگريزان و به جا گذارم تمام برگهاي خزان زده دلم را و صيقل و صفا دهم با نور ايمان و روزه بگيرم با عشق تو و وضو كنم چند ركعتي نماز نياز بر سجاده مهر تو با چشمه محبت . تا سپيده بيدار بمانم .بخوانم او را كه اجابت كند مرا كه در دامن طبيعت زيباي او دلم آرام گيرد . بستن كام را كافي نيست تا نخورم طعام بلكه برسانم طعامي خوش طعم تر از آن به روح و روانم تا به درجه اخلاص و اعلاي انسانيت پر بگيرم . بهار دلها را در خزان بهاري كنيم و گل وريحان بر سر سفر روح بگسترانيم و نوش كنيم از چشمه كوثر در كاسه گلهاي رمضاني و بسوزانيم با اين ماه پروانه وار روح عطشنا كمان را . .