
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
سهراب سپهری
شهادت امام صادق
بر شماتسلیت باد
صادق خاندان نبوت است
که در مقابل آفتاب سوزان حجاز
زیارت دلسوختگان شیعه مدفن است
و زيبا تر اينجا دامن خورشيد كوتاه است ومن نميتوانم در زير گستره
پهن طلايي آن پنهان شوم.اينجا ستاره ها را وصله زدن به آسمون .
مرا به يك قفس تبعيد كردن د رب ها بسته رو به ارسي ها و باغ
دنياي من ديوار هاست ديوار هاي سيماني پنجره هاي بسته شده
با نيم پرده هاي كلفت آه خداي من همه با هم قهرند؟
اين چگونه است؟ به خودم نگاه مي كنم به پنجره ها همه عريانند
همه بي محابا مي بينند
شرمنده مي شوم و كنار ميرو م
دنياي من از بطن مادر حياطي پر از درخت و پرنده بود اينجا
اينجا همه سيمان است و دود ونه سلامي و نه بدرودي بيگانگاني
گه بي تفاوت از كنارت عبور ميكنند و نگاه هاي پرسش گرشان كه
تو كيستي؟سلام !!! سلام مرا پاسخي نيست.
عصيان زده به خيابان هجوم ميبرم مي دوم آري ميدوم اينجا
كجاست؟
اينجا مسلخ من است قطع اميد من . قربت غريبي مرا در بر ميگيرد
فرياد ميزنم
هيچ آشنايي نيست تا مرا يگانه نگاه كند ؟ بيگانگان
اه آري
پرنده كوچك خوشبختي من كجاي اين آسمان پرواز كرد؟
هم نفس كو ؟
كه من تنها در قفسم؟
در بسترم جابجا ميشوم و فرياد ميزنم ياري گري نيست تا
مرا ياري كند؟
دست وپايم قل و زنجير شده با طمع و آز ديگري
صداي اره برقي در گوشم طنين انداز مي شود
و صداي شيون كاج ها و اقاقيا و بيد مجنون و تمام سپيدارها
در گوشم مي پيچد و ديگر هيچ نمي فهمم !!!
برميگردم دم پنجره و نگاهي به بيرون مياندازم انگار همشون متوجه شدن كه ديگه وقت رفتنه اونا هم حس يتيمي هشون دست داده!!!! و تنهايي غم انگيزي تو استخوان هاشون رسوخ كرده. وقتي نگاه باغ ميكنم قلب م را روي دونه دونه شاخه هاي لخت پاييز زده آويزون ميبينم. نم شبنم هاي بارون شب گذشته روي اونها انگار اشكاي قنديل بسته ای اوناس كه سرازيرن و دارن ميگن اي نيلو ي بي وفا بلاخره تو هم؟ !!!!....... حالا خوبه اين وقت سال گلها همه نيمه خوابند و اميدوارم تا اون روز همشون تو خواب عمیق زمستونی باشن و من بدون اينگه مجبور بشم بدون خداحافظي از درب عقبي برم بيرون.!!! امروز يگي از ماهي هاي قرمز حوض مرده بود .اومده بود روي آب . قرمز بود و باد كرده مثل دل خونين من. شايد فهميده و از غصه دق كرده به من يادآوري كرد كه هي خانم جون داري ميري؟ميدوني چه بلايي سر اينجا وما مياد؟ آره شايدم خودكشي كرده كاري كه من هرگز نتونستم بكنم يعني شهامت اين كارو نداشتم . اون هميشه عشق رو با يك لبخند بدرقه ميكرد شايد هم كسي نبود تا دلخواهش باشه تاآرومش كنه هنوز دل بسته نبود هميشه توي پاشويه حوض براي خودش تنهايي بازي ميكرد از كلاغ هاي سياه و بدجنس نمي ترسيد !! اون خيلي شجاع بود اما هنوز به كسي اعتماد نكرده بود تا دوستش بداره ميترسيد كه يك روزي قلبشو تنها بذاره .!!!!! پرنده ها ديگه توي ايوان نميان اونا هم از موقعيت باغ به اين موضوع پي بردن كه اين سفره دوستانه ديگه جع شده . وقتي ميرم بطرف چنار ها تمام لباسهاشونو درآوردن ديگه استعفا دادن از قراوولي باغ هيچ به پايين نگاه نميكنن ميترسن تو چشماي من نيگا كنن شايد ميترسن پشيمون بشن . ريگ هاي خيابون باغ صداي عجيبي ميدن دوباره بر ميگردم انگار يكي دنبالم راه افتاده بر مي گردم خورشيد نيمه جون از لابلاي شاخه هاي خشك سرك مي كشد و پاهاشو لنگ لنكان ميكشه و دنبالم مياد. تكيه ميدم به بيد مجنون كه بلاخره از عاشقي ديونه شده و تمام برگ هاي زردشو پريشون كرده روي زمين صدا شو ميشنوم كه توي گوشم زمزمه ميكنه برام از عاشقي تعريف ميكنه ميگه اره جونم برات بگه بلاخره تو هم مثل من شدي نيلو كوچولو تو ليلي و من مجنون هيچ فرق نداره درعشق جنون براي هردو هست به يك اندازه تو و من!!!!!!. بي انصاف ها تصميمشونو گرفتن همشون دست بيكي كردن اشكام بي اختيار سرازيره نميتونم خوددار باشم گوشه به گوشه خونه رو سرك ميگشم و با تمانينه هم ه جا سیر ميكنم روزهاي شاد جواني را دارم پشت سر ميذارم اوه چي دارم ميگم خيلي وقته كه جواني نكردم يادم نمياد اصلان كي جوان بودم؟؟ اما دوران طلايي كودكيم كه توي اين باغ دفن كردم يادگار هايي كه لاي ديوار ها جا گذاشتم . و ديگه جزو لاينفك اون شدن و ديگه نميتونم جاشونو پيدا كنم . دندون هايي که از دست كلاغ ها لاي آجر هاي بهمني باغ به گفته مادر قايم مي كرديم تا دندون هاي تازه و محكم وسفید مثل ا ين ديوارا در بيان و دنبال مارمولك هايي كه روزگاري دمب اونهارو ميكندم مي گردم تا ازشون حلاليت بطلبم راستي منو حلال مي كنن؟ جاي پاي كودكيم را در اين حياط گم كرده ام آيا اكنون بزرگ شده ام؟ آيا ديگر عقلم مي رسد كه كه دل به اين روياهاي بچه گانه ندم؟ يا نه كه هنوز به دنبال صداي مادر سر بر مي گردونم و جوابشو ميدم ها ؟ و او مي گويد نيلو بي ادب شدي؟ !!!!! چمدان هام را چگونه ميتوانم ببندم بي اينگه بتونم خاطراتمو درون آنها نذارم چگونه اين درب وديوارها رو درون انها جا بدم؟ كه ميليون ها بار دستان مهربون عزيزي آنها رو گشوده و تمام صداها به ملكول هاي اين خانه چسبيده . چه شبها كه با آنها گفتگو داشته ام و روياهايم را به حقيقت نزديك ديده ام و اين چلچراغ ها واين دهليز ها كه صداي آرام بخش او كه مي گويد نيلوفر نيوفتي و دستان كوچك خودم را در دستان گرم ودوست داشتني او ميبينم و سرپنجه مهر بانش را لاي موهايم كه با حلقه هاي طلايي آن بازي مي كند . بي اختيار اشكم روان است كه خون چكان است از اين همه بي مهري کودكي ام را در کجاي تاريك اين مسير گم كرده ام؟ و حالا اينگونه در مانده گشته ام !!!!!!!
چه قدر از دیوار می ترسم
ایستاده در مقابلم تمام قد
در سکوت وهم برانگیزش
چه نهان دارد؟
به بیرون مینگرم
دشت وسیع خوشبختی برایم گسترده اس
پشت دیوار چرا پنهانم
لشکر ارزوها در روبرو صف ارایی
کرده
ومن درمقابل دیوار سکوت ایستاده ام
فریاد عشقم را چه نمی فهمند؟
قلب افسار گسیخته من از آن من نیست
دیوار سنگیست؟
اه اری قلب ندارد مغز هم ندارد
اخر به چه اندیشه کند؟
در روبرویم ایستاده
دست هایش بر کمر در برابرم
دیوار است . سکوت
چه وهم برانگیز است و کسی ناجیم نیست.
خسته وبی قرارم تازه مبارزه شروع شده
من لباس رزم پوشیده ام و در مقابله با یکایکشان پیروز خواهم شد ابری سنگین بر دلم نشسته از تارمی به حیاط خزان زده می نگرم
دیگر چه اهمیت دارد که یک گل بیشتر یا کمتر
امسال هیچ قلمه نزدم و تنهایشان گذاشته ام تا با سرما خود از پس روزگار برایند این ناز پرودگان باغچه سعادت و خوشبختی را
سکوتی سخت حکم فرماست پرنده کوچک خوشبختی من کوچ کرده
غم بزرگی بر قلبم چنگ انداخته باید بروم و بسپارمش بدست بی رحم کلنگ تا فرو ریزند خشت خشت این ارزوهای گمشده را تمام خاطرات کودکیم را قد رعنای پدر و تابیدگی موهای مشکی مادرو هیاهوی بازی بچه ها در حیاط پشتی را
و عروسی و بیدار خوابی های این باغ
شاه نشین پر از برگ های خزان زده و شاخسار نیمه عریان درختان که از فقر شادی سر فرود اورده اند و برای خوشبختی گمشده شان چشمانشان بی فروغ گشته
نمیدونم چرا؟
نمیدونم چرا وقتی با شماهام غم دنیا رو فراموش میکنم
اما بازم
نمیدونم چی داره رنج و عذاب منو بیشتر میکنه
نمیدونم چیه اما میخوام اونو از بین ببرم
شیشه عمر این دیو درون رو بشکنم
نمیدونم چرا وقتی با شماهام
توی ای خلوتکده غم
توی این زندونی که اسمش تریاست
اینجایی که جای جن و پریاست
جایی که چراغای رنگ و وارنگ داره
موزیک والس و آهنگ بابا کرم داره
توی این ماتمکده حزن
همه چیز رو فراموش میکنم
میدونم داریم هم دیگرو رنگ می کنیم
اما بازم توی اون سینه تنگم
تو گوش اون دل کوچیکه
یواشکی دروغکی بهش می گم
باشه دنیا دو روزه !!!
اما راستی ....
راسته که دنیا دو روزه ؟
تقد یم به ف به توان 3 به یاد قدیما بایاد عشق ف چل کلاغ "”
حسن دلبري
چهارراه
لجباز
پيامبران كاغذي
انديشه هاي پريشان
هومن
سولماز
پندار
طناز
خانه تنهايي
مرد شب
عشق است
الهي سقف آرزوت
تنها ترین من سلام
پرچین راز
باز حرف دل یک بیدل
گربه ملوس
اغلن
سرنوشت من
عروسک شیطون
رینی
مهدي
سكوت
هم نفس عاشقان
عشق فريبنده
<
ابزار وب فارسی