
توی مهتاب چشات
رنگ می بازه اون نگام
روی پرچین لبت
میشینه گنجشک بوسه هام
حلقه موهای طلاییت
میپیچه لای انگشت پیچک
وقتی اومدی صدای خواهشت
میافته توی قلک نیاز
میشینه روی دل اقاقی
طپش قلب شکسته ام
جون میگیره از یک لبخند تو
صدای پر نیاز نیزار
می دمه توی گلوی بستم (بسته ا م )
هق هق قلب شکستم
پیچیده نگاه تو
توی قاب شکسته نگام ن- ز
بوی پاییز به مشام میرسه حال که تابستون نفس های آخرشو میکشه
یاد اون شبها افتادم که در حیاط می خوابیدیم .خوابیدن در حیاط از ماه سوم بهار شروع میشد تا اوایل آبان ماه چه کیفی داشت مادر پشه بند ها رو قبل از وقت آماده میکرد تخت خواب های ورشو از انباری به بالای حیاط منتقل میشدن که فضای بازتری داشت . چنارهای پیر مثل قراول مرتب و حاظر به خدمت از بالا تظاره گر بودند . اکثر شبها مهتابی بود آسمان روی سرمون ستاره میپاشید وستاره ها روی قالیچه مخملی آسمون میدرخشیدند.
تخت و پشه بند عروسی مادر مال من بود . ستاره ها رو انقدر می شمردیم و به هم دیگه نسبت میدادیم تا خوابمان ببره . عطر شبو ها مشام را پر میکرد و یک جور خلسه به آدم دست می داد. از شیطنت با خواب دعوامون میشد مبارزه می کردیم و سعی می کردیم نفر آخری باشیم که چشمان ما اسیر خواب بشه .
می ترسیدیم از مهمونی سیرسیرک ها که توی باغ راه انداخته بودند عقب بمونیم
کرمهای شب تاب چراغونی می کردند و سیر سیرک ها جشن می گرفتند . و چنگ ورباب می نواختن و آواز میخواندند . وقتی که سرمون بطرف به آسمون بود دنیا دنیا آرزو به اندازه تمام پهنه اون توی دلمون می ریخت و نقشه ها می کشیدیم و صبح که میشد هیچ به یاد نداشتیم.
برای خودمون دنیایی داشتیم وبی خبری دور سرمون می چرخید. هیچ نمی فهمیدیم چه میگذره و فقط حرکات مادر را تحت نطر داشتم . چون خیلی وابسته اون بودم و توی تخ اون میرفتم و همیشه می گفتم وقتی بزرگ شدم میشم مثل اون.....
قوی و فداکار و غم خوار همه.....
مشکی پوشیدن مادر برای دایی رضا که هیچ وقت از جبهه برنگشت با مشکی پوشیدن برای پدر یکی شد.
همیشه وقتی از برادر کوچکتر صحبت می کرد با ذوق و اشکی که از چشم هاش روان میشد از خاطراتشون می گفت که اون چقدر پاک وخالصانه نوکر آل عبا بوده و قلبم از شور وهیجان به شدت می طپید
ماه های محرم و رمضان دایی رضا پذیرایی میکرد و توی اون ماه های عزیز توی خونه پیداش نبوده و هر وقت دایی رضا رو کار داشتن باید توی تکایا و یا مساجد ی که خودشون می شناختن دنبالش می گشتن .
داره پاییز میاد چه دل انگیز ه آفتاب از پهلوی تو تکان نمی خوره و احساس غریبی بتو دست میده برگ ریزان که میشه غصه یواش یواش توی دل آدما خونه نشین میشه آنوقت که آدم میره تو فکر خیالش پر میگیره و اون دور دورا میره
وقتی که هستیم قدر همو نمی دونیم .فکرمون زیر آفتاب دراز میکشه و دستشو زیر سرش بالش میکنه به رفته ها فکر میکنه هیچوقت به یاد زنده ها نیست که الان که هستم ای آدما دستاتونو دراز کنید . وقتی که مردم دنبال تابوتم میدوید که ای وای چه آدم خوبی بود ها کاشکی.....!!!
چه حس غریبی دارم امسال زودتر از هر سال پاییز به سراغم اومده و منو غرق در اندیشه هام کرده . نمیدونم از تنهایی و بی کسی هست یا دیگه منهم دارم پیر میشم .حضور دلپذیر تو تازگی ها تو خط قرمز توی افق زندگیمو پر رنگ تر کرده . صبح فلق صادقانه بر می آید و ما آدما هستیم که اونو تیره می کنیم وقتی از سر دلمردگی پناه بردم به این دستگاه که روی میز دهن کجی می کرد دیدم دنیایی داره دیدم چقدر محبت نثارم کردند و دوستانی پناهم شدن که حالا فقط به اونا دارم فکر می کنم وقتی یکی از دوستام به من هی زد تو فکر رفتم اول منکر شدم چون ناباور بودم گفتم مگه میشه که کسی چشم در چشم من نداره محبت کنه ؟ اونهایی که هم خون هستن محبت نمی فروشند و کاسه عشق و محبت من که همیشه بطرفشون درازه خالی میمونه اما یک غریبه از راه دور ......!!!!آره میتونه حالا که تونست دلم اونقدر نرم شد که دیگه به هیچ چیز فکر نمی کنم دیگه تمام اندیشه های بد از ذهنم دور شده .
دریا در چشمانش می درخشد و خورشید وجودش همانگونه که جنگلهای شمالی را بارور می سازد در قلبم به تکامل می رسد . اکنون در خم وچم جاده ات همچون اسبی میتازم تا به چراگاه موعود رسم و از ....
از گذشته تا کنون میرسم بر مرز جنون
آشنایی دیر باز ..
کردم سخن با او دراز
بسیاری در جواب دریا رفتنت جفنگ می بافند .بگذار که این راز... تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد.......
و تویی دنیای من ........پیله ام را بگشا .. شاید اتش گون شد.... اتشی بر دل من ..اتشی پر از تمنای بودن بودن با تو ....
من با تو تو با من ........بی صدا بی فریاد .. بیدار میشوم از آغوشت در آغوشت یک سال شد همین امروز وقت صلات ....
به امید به شماره افتادن نفس ها....قلب من است که مرا به تو میدهد . نه الفاظ مذهبی عقد.... بیا بیا روی قلب من قرار بگیر ....
دریا صدایت میکند .نشستم روی یک تخته سنگ کنار ساحل . کنار موج همراه با تو ....
داره بارون میباره رو تن خیس دریا . دریا صدات میکنه .....انگار ما رو بلعیده توی جادوی موج دوستت دارم دوستت دارم...
من همین جا هستم کنار تو روی یک تخته سنگ و تو انجا در کنار .... میدونی .....موج ها برای خودشون مثل اثر انگشت هستن صدای هیچ کدوم از موج ها شبیه اون یکی نیست ......خوب گوش کن!!!!!
هوا داره کم کم تاریک میشه آسمون بغض گرفته تن دریا خیسه و یه چیزی هست که خیلی دردناکه .....
من اینجا هستم پر از تو .... انگار فقط روزها میخواهد بگذره تا ممکن کنه انتظار را برای من حتی برای تو ..... شاید این روز ها دارم سخت میگیرم
امروز داره تموم میشه متحیرم از حس خوبی که یاد اوری حرفات به من میده تکرار میکنم صدای تو رو در گوشم .
من امشب بیدارم و در انتظار تو میدانم که میایی
حسن دلبري
چهارراه
لجباز
پيامبران كاغذي
انديشه هاي پريشان
هومن
سولماز
پندار
طناز
خانه تنهايي
مرد شب
عشق است
الهي سقف آرزوت
تنها ترین من سلام
پرچین راز
باز حرف دل یک بیدل
گربه ملوس
اغلن
سرنوشت من
عروسک شیطون
رینی
مهدي
سكوت
هم نفس عاشقان
عشق فريبنده
<
ابزار وب فارسی