نیلوفر صحرا
من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
کوه ها خشک بودند و زمین تشنه اما اسمان ابی بود اب از روزنه ای به زور میخواست سر بر اورد و روان شود میخواست زندگی کند اما من چرا نمیخواهم ؟ این گردش روز جمعه بعد از ظهر از لطف کسی شامل حالم شد . بیزار از این رفتن اما دلم برایش سوخت . تنها کسی که برایش مانده به قول خودش و خواست حرف بزند اما با سکوت من ساکت شد و تمام راه فقط زیر لبی اواز خواند . گربه اواز خوان من .. آ فتاب را ببين بي رنگ شده شايد عشق در سايه استراحت ميكند و انديشه ام همچو مگسي چندش اور دور سرش وز وز ميكند صداي قلبم را نميشنوم شايد در دست تو جا مانده باشد خيلي وقته كه دلم ميخواست بنويسم نميدونم چرا نميشد اما بهانه اي برايم ساخت تا بنويسم براي يك دوست براي تويي كه پر شوري و قلب مهربونی داری برای تو که در جستجوی محبت و عشق بودی وقتي برايم پيام گذاشتی : كه نيلو دارم دل ميبندم و در عالم حقيقي دارم د ست كسي را ميگيرم زيبا نيست اما مهربونه حقيقتا حسوديم شد اما بعد به خودم اومدم درباره اش فکر کردم و احساس خوبي بهم دست داد. برايش نوشتم خوشحال شدم مباركت باشه . اميدوارم قدرتو رو بدونه . زيبايي مثل باران بهاري زود گذ ر ه اوني كه ميمونه دانه هاي مهر و محبته كه رشد ميكنه و ثمر ميده بزرگ ميشه . ا ميد و عشق به بار مياره و برایت ماندگار . راستي چه خوبه كه ادم بتونه احساسشو خيلي راحت بيان كنه و نگران هيچ چيز نباشه و بتونه براي يه دوستي ارزوي خوشبختي كنه . فراموشم نكن شیطان *** طعم دهانم تلخ ِتلخ است *** *** با من از مرگ سخن نگو به اندازه كافي دیده ام گفتی من اسب سرکشم تو از بوي خاك بگو که از او سر مست ميشوي و من از بوي تو در كنارت افسار پاره ميكنم ماهي ها را درآب نوازش ميكنم و صورت گل ها را در صفا رود ميشويم آبتنی مهتاب را جشن ميگيرم در رودخانه رهايي شب كاش به پايم زنجير نبود من اسب رميده تو ام ياغي و سركش نشخوار ميكنم زيبايي طبيعت را در دستانت و تو مينوازي موسيقي را با تار موها ي طلايي من و ستاره هاي دلم را شماره ميكنی عشق صفا محبت دوستي را به بند رختم مياويزي و صداقت را .... غروب غریبی ست و من در غریت گم میشوم در غروب رفتن و همچو ن هر تنهایی كه می آید روزی میروم و میمیرم . غروب یك روز بی تو پوچ و بی معناست سكوت است و ترس و خلا ء چه كنم بی تو؟ اگر يك شب نيايي حالا ديگه تو تاريكي ميايي مهتاب من؟ تمام تار و پود مني و تار و پود زندگي من تمام لحظه های من عقل زندگي در برابر مرگ پاره اي سنگ داشت مرگ زندگي را در دم به دم در چنگ داشت قلب من همچنان آهنگ داشت سوز دل را اينچنين در باورم ننگ داشت مرگ دستان اهنين چنگ داشت زندگي بر من چنين سوگند داشت در حيات خانه ام عطر گل ياس داشت يادگار مادر و ا حساس داشت د ر خيال خود همي راه بود در انديشه ام انگار اين مرگ بود جزو پيشه ام مرگ را شوم و زشت پندا شتم گويي سر بر تنش از عافيت بر داشتم جان من از لبانش خون چكان همچو كماني زووووو كشان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظرآهاری
من پشت اين ديوار بلند
ميپوسم
