من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
******************************* صداي ناله درختان خانه ات در گوش باغ طنين انداز شده كسي در انطرف ديوار غمگين است و اواز میخواند با زبان بیگانه ای که سوز دلم را می افزاید مادر باز هم شامی پخته شايد هم بوی شامي (حمد الله) است ....... و نيلوفر سهمي از بويش را داشته نقطه پ.ن : حمد الله کارگر افغانی در حال کار در ساختمان سازی چسبیده به خانه امان که بوی شامی هایش مرا مست میکند و هر که به مشامش برسد !!باور کنید بویش بی نظیر است چقدر حمد الله را دوست دارم با اوازهایش و و شامی هایش ... این موجب خنده دوستان است.....کسی را که هرگز ندیده ام در عرض این دوسال. یک انسان است با تمام معانی براي خاطر من براي خاطر دلم براي اينكه يك لبخند بر لبانم گل دهد بوي خرزهره گرفته تنم دست بکش ببین عطر گران است و نان دانه اي 200 توما ن و من از راسته سبزي فروشها یک دسته نعناع ميخرم تا زير پيراهنم پنهان كنم سايه من تب الود و غمگين دراز در كوچه ميدود شراب را از چشمانت ميگيرم در پياله دل مست ميشوم چه هراس دارم از محتسب كه قلندر تا صبح بيدار است و من عطر نفس هايت را ازنرگس وام گرفته ام وقتي دل ازرده است چه ميخواهد؟ يه چيز غير از چيزهاي ديگر در بيرون باد سرد پاييزي وزان است و ميكاود شايد روزني يابد بافشاري بر قفسه سينه درب به داخل اتاق هجوم مياورد در تاريكي با دستانش ميكاود و جز سكوت هيچ نميابد در بيرون باران ريز ريز فرو ميچكد تا شا يد جويباري روان سازد نم نم بر روي گلبرگها فرو ميچكد تا رخسار گلها گل هاي پا كوتاه باغچه سر بر سينه هم ميسايند و از سرما به خود ميلرزند اضطراب پاييز همه جا به چشم ميايد برگهاي چنار همچنان بر سنگفرش خيس پياده رو رقص كنان فرو ميافتند و فرشي از برگهاي ارغواني و زرد را براي رهگذران پهن ميكنند باد همچنان تا انتهاي كوچه بن بست ميدود و دل را در نبش چم اول به اغوش ميكشد دل خود را رها ميكند در زير باران همچو طفلي بي پناه و من پناه مياورم بر سردي و بي دلي خاك به شب گفتم بيدار شو من بهانه ميگيرد دلم در تاريكي تو و در كوچه فردا به دنبالش ميگردم در هر برگ ريزان كه او رفته از پيشم دلم بهانه گير تر ميشود يادم نيست زاده چه روزي بودم از او از مادرم دلم تنگ قصه های شبانه اوست سال هاست كه او خفته در دل خاك خاك زايا نميدا نم پس چرا جان نميبخشد جسم او را این خاک ........ گفتي بهانه يادم آمد كه زندگي ميشود تمام بهانه گيري هايت براي من خلاصه شده در دوخط ميداني تقاطع همسو چيست؟ از بزرگراه و آزاد راه چه ميداني ؟ آزاد راه مسيري ست كه هيچ تقاطع هم سطحي آنرا قطع نمي كند . و چه اهميتي دارد تعريف بزرگراه بگذار زندگي آزاد راه باشد بي هيچ خطي بي هيچ قطعي خط زندگي شود بگذار آزاد راه شود بگذار خط مستقيم شود بگذار همين خطوط تلفن شود دكارت گفت مي اند يشم پس هستم . و من تو را دارم در بودنم من اينجا هستم و تو اينجا در قلب من ......... زنگ ! زنگ !! زنگ !!! بچه ها همگي حواستان جمع روز اول مدرسه رفتنه زنگ بي ريايي و رنگ و مشغله زنگ زندگي و حل مسأ له اماده ميدان جنگ و نبرد رفتنه زنگ حرف عشق و دله هركس عاشق نشد اينجا وله زنگ زنگ زنگ بچه ها همگي حواستان جمع درس و كتاب و مشق تمامه ادامه زندگي همچو رود روانه زنگ دويدن و رفتنه زنگ نفس كشيدنه زنگ اخر تمام ارزوها مثل يك سرابه نقش كشيدن بر روي ابه بخت وقت بيداري هميشه به خوابه عاقبت خماري و نارضايتي به راهه زنگ زنگ زنگ زنگ رفتن غم و غصه و عذابه خانه معرفت همچنان خرابه زنگ زنگ زنگ بچه ها همگي حواستون جمع زنگ پايان كلاسه زنگ التماس دعا براهه شب سياهي و تنهايي وقتي خوابت نميبره چه میکنی ؟ ..... نهايت دست بر ديوار سرد و بيروح زدن تا اوار نشود به رويت و ديواري از سكوت شب و تنهايي و بي مهري بهش گفتم بايست ميخوام پياده بشم اما نميدونم چرا حرفمو گوش نميده؟ دنيا رو ميگم اه ببخش يادم رفته بود كه بايد از خوشي ها بگم تو نبودي تا ببيني هوا بايد باشم يا پرنده ازادي بين چهار ديواري گير افتاه ام سپيدي صبح در شب ميدود و خورشيد فرياد ميزند كه من اينجام و كم كم از پشت ابر ها بيرون ميايد و زندگي اغاز ميگردد و تو ميگويي تا كي بيدار بودي؟ و من نگاهت ميكنم و توي دلم ميگویم خب پس تو كجا بودي ؟ وقتي به عقب بر ميگردم انگار سخره اي رو بالا رفته باشم به هن و هن ميافتم و دستمو به كمرم ميزنم و به پايين خيره ميشم كه اين من بودم تا اينجا اومدم بالا؟ زندگي هزار راه داره هزار راه هزار لا كه اين لابيرنت را هر چي پيش ميري توي خم بعدي ميموني كه بايد چه بكني و ايا راه رفته اشتباه بوده؟ يا نه ؟ فكر ميكنم از وقتي ورثه گفتند خونه پدري را بايد تخليه كنيم و بدهند دست برج ساز تا حالا بيش از يكسال و نيم گذشته اين مدت انچنان گرفتار بودم كه هيچ فكر نكردم كه بر من چه گذشته وقتي از شمالي ترين قسمت شهر كوچ كردم به يك نقطه اي كه نزديك باشم بهشون و وقتي دايي جون پيشنهاد داد كه اينجا اب و هواي خوبي داره هرگز فكر نكردم دارم خودمو اسير ميكنم سرخوش از بزرگتريشون اطاعت كردم و وقتي كه شبها خودش و خانمش براي تنها نبودن من از سر شب ميومدن و كم كم به ماندن هفتگي تبديل شد هيچ غمي به دل راه ندادم و چقدر خوشحال بودم كه بزرگتري توي خونه هست در تما م اين مدت غرق عشق و شادي بودم و همچنان نو عروس تازه به تخت نشسته در اوج بودم و يه زن خانه دار سر براه به خريد و رفت و روب و اراستن زندگي گذراندم و كار بيرون و اواخر سال تحصيليم بود . اما من نوعروسي نبودم كه تا سر كهن سالي در خواب غفلت باشم وقتي صبح سپيد خوشبختي من به غروب سرد و تاريكي بدل شد انوقت بود كه ديگه در خانه من جاگير شده بودند و عنان زندگي دست من نبود زماني بيدار شدم كه هم چون اسيري در بند بودم اسير اطاعت و خودكامگي و بزرگتر سالاري من كسي نبودم كه عاصي باشم و خوش گذران به دنبال ارامش بودم و هرگز خطايي از من سر نزده بود كه مستوجب اين عقوبت باشم دست و پا در زنجر شد و حلقه هر روز تنگتر. اين روزها وقتي بوي پاييز به مشامم ميخوره ياد مدرسه رفتن مي افتم . اين ماه چه دلگيرميشينه توي دلم . هيچ وقت پاييز برام غم نداشت هميشه اين ماه مترادف با خريد و خوشي بود كيف و كفش مدرسه كتاب و دفتر هاي نو كه هميشه بوي اونها و يادشون در دهليز دلم ميپيچه يادمه پدر عادت داشت دفتر هاي جلد چرمي بخره ( البته اسمش اين بود در واقع پلاستيكي بود اما قشنگ رنگارنگ ) نميدونم از كجا گير مياورد اما من و علي هميشه حسرت دفترچه هاي پشت مقوايي و عكس دار بچه ها رو ميخورديم ميگفت بابا بخدا گرونتر ميخرم اما ما بخرجمون نميرفت و هميشه اين بحث پشت ميز شام ادامه پيدا ميكرد و با قهر كردن من و شام نخوردنم پايان ميگرفت . اين بازي هاي اول مهر ما بود . رپوش و مقنعه و بقيه كه اوه خودش قصه و حكايت ديگه اي داشت كه اونهارو مادر حساس بود. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

