نیلوفر صحرا
من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
مي داني که چقدر دلتنگت مي شوم مانند غروب ... و تو نگاه کن به فردا به صبح به نور ******************* غروب را دست كم نگير به يكباره خنجر بر دل خورشيد ميكوبد و غم بر دلم شب اسوده بستر مخملي ا ش را میگستراند بر پهنه اسمان دختر عريان مهتاب را در اغوش می گیرد مر گ چمباتمه زده پشت در اتاقم و سكوت هيس هيس كنان انگشت شماتت بر من نشان ميدهد بغضي گلويم را ميفشارد دلم چه صبور است كه نبايد رازش را بگويد و من زن بودن خود را در چادر می پیچم زمزمه ميكنم ترانه ای را تا شايد بخوابد دل عاشقم در باد و باد هوهو كنان از سرش هوش ميبرد تا فراموش كند عشقش را ........... امروز هجدهم بود و هر سال همینگونه میگذرد بر رهگذار تاریخ و هیچ ردی نمیماند ...... *********************** مي داني که چقدر دلتنگت مي شوم مانند غروب ... و تو نگاه کن به فردا به صبح به نور ******************* غروب را دست كم نگير به يكباره خنجر بر دل خورشيد ميكوبد و غم بر دلم شب اسوده بستر مخمليش را میگستراند بر پهنه اسمان دختر عريان مهتاب را در اغوش می فشارد مر گ چمباتمه زده پشت در اتاقم و سكوت هيس هيس كنان انگشت شماتت بر من نشان ميدهد بغضي گلويم را ميفشارد دلم چه صبور است كه نبايد رازش را بگويد و من زن بودن خود را در چادر می پیچم زمزمه ميكنم ترانه ای را تا شايد بخوابد دل عاشقم در باد باد هوهو كنان از سرش هوش ميبرد تا فراموش كند عشقش را ........... ای کاش توهم نبودی وقتي داشتم در سنگفرش وليعصر گام بر ميداشتم وقتی با چشمانم دیدم انها را دلم خواست دستانت را دور کمرم حلقه کني همانند اندو .............................. سرمو گذاشتم روي بازوان تو و اگر بردارم ميترسم رويايم پوچ باشد مثل گل يا پوچ كودكيمان و من در رويا بر خوشه هاي ماه خواهم خوابيد و تو موهايم را نوازش خواهي داد و عطر شب در گوشه هاي باغ خواهد پيچيد اي کاش يه اتفاق بودي توي همان خيابان با چنارهاي بلند اي كاش در يك پيچ خيابان در خيسي باران نگاهم با نگاهت گره ميخورد و گنجشك هاي چنار خيابان ولي عصر برايمان اواز ميخواندند و تو لبخند مي زدي و من با نگاهم به خورشيد چشمك ميزدم بي هيچ توهمي ************************************* تو زاينده هستي مثل اب و چقدر دلم تنگ حرف بود تنگ نگاه تو بود تو برايم شعري با هرنفس كشيدنت با هر نگاه كردنت خدا تو را براي من سرود من زندگي را مي خواهم نفسهايت را مي خواهم و من ......... من اينجا هستم و تو اينجا فاصله ما رو بهم وصل نکرده که بخواهد قطع کند كه من روي اتش ميرقصم و يك گلوله اتش در سينه دارم من مي خواهم به دست بياورم و حق خود مي دانم و تو مي خواهي ببخشي و حق خود مي داني و وقتي نا توان از بخشيدن شويم اتش مي گيريم و هر دو خاكستر و ما وقتي نا توان از گرفتن شويم ......... شعر زندگي را برايت ميسرايم شعر بودن را
نمي دانم اين غروب چه دارد که اينقدر دلتنگي مي آورد با اينکه مي دانيم در پس ان نور است
و امروز ما غروب است
و تو نگاه کن چه بخواهيم و چه نخواهيم وقتي صبح مي شود نور مي بارد ... از آسمان ... از توي دستهاي خدا
فکر مي کني همه اش دلتنگي دارد؟
نمي دانم اين غروب چه دارد که اينقدر دلتنگي مي آورد با اينکه مي دانيم در پس ان نور است
و امروز ما غروب است
و تو نگاه کن چه بخواهيم و چه نخواهيم وقتي صبح مي شود نور مي بارد ... از آسمان ... از توي دستهاي خدا
فکر مي کني همه اش دلتنگي دارد؟