نیلوفر صحرا
من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
دفتر فكرش پر زنقشينه بود دختر مهتاب به خط درشت بر پيشاني او گفت و هي نوشت هست هميشه ات اين سرنوشت عزلت و تنهــــايي وعشـــــــق نور خود افشان كرد همچو مو ان چه كه فخر كرد بر اين حبوب گفت همچو ابري سايه ساختم بر سرت دست اين عشق حلقه كردم بر گردنت اين نگين شبنم صبح بر آن لعل لبــــت وين ستاره پر نور بر دامنت نيلوفر دست خود ديد در لجن فرياد بر اورد از ته دل زين سخن از غم وغصه حزين شد همی خواب سپيده ديد همچو نسیم دیگر مهتاب نورش فرو مرده بود در حسرت نور وغرور ش وا مانده بود نیلوفر زاهدی در کنار جاده در انتظارت ایستاده ام چشم در راهت به غروب خورشید پلک هایم سنگین شد . و پاهایم دیگر تحمل انتظار برایشان طاقت فرسا دختر ماه بر گیسوانم دست نوازش می کشد سیر سیرکهای شهرتان برایم ترانه وصال می خوانند نم نم باران ترنم زیباترین موسیقی طبیعت آغاز کرده و من در رنگین کمان نگاهت در سکوت صدای پای گمشده خویش بیتابم قطرات باران بر شیشه ضرب آهنگ شادی گرفتند و در جشن بودند برای تو خانه بوی نوازش می دهد . در درخشش زرافشان خورشید دوشیزه شمعدانی به ماهی حوض غمزه می فروشد لبهای خویش را با شبنم رنگ می زند ماهی تنگ بلورم را با مداد رنگی های کودکیم قرمز می کنم و از مادر می پرسم رنگ آب تنگ بلورش را چه رنگ باید زد؟