
برميگردم دم پنجره و نگاهي به بيرون مياندازم انگار همشون متوجه شدن كه ديگه وقت رفتنه اونا هم حس يتيمي هشون دست داده!!!! و تنهايي غم انگيزي تو استخوان هاشون رسوخ كرده. وقتي نگاه باغ ميكنم قلب م را روي دونه دونه شاخه هاي لخت پاييز زده آويزون ميبينم. نم شبنم هاي بارون شب گذشته روي اونها انگار اشكاي قنديل بسته ای اوناس كه سرازيرن و دارن ميگن اي نيلو ي بي وفا بلاخره تو هم؟ !!!!....... حالا خوبه اين وقت سال گلها همه نيمه خوابند و اميدوارم تا اون روز همشون تو خواب عمیق زمستونی باشن و من بدون اينگه مجبور بشم بدون خداحافظي از درب عقبي برم بيرون.!!! امروز يگي از ماهي هاي قرمز حوض مرده بود .اومده بود روي آب . قرمز بود و باد كرده مثل دل خونين من. شايد فهميده و از غصه دق كرده به من يادآوري كرد كه هي خانم جون داري ميري؟ميدوني چه بلايي سر اينجا وما مياد؟ آره شايدم خودكشي كرده كاري كه من هرگز نتونستم بكنم يعني شهامت اين كارو نداشتم . اون هميشه عشق رو با يك لبخند بدرقه ميكرد شايد هم كسي نبود تا دلخواهش باشه تاآرومش كنه هنوز دل بسته نبود هميشه توي پاشويه حوض براي خودش تنهايي بازي ميكرد از كلاغ هاي سياه و بدجنس نمي ترسيد !! اون خيلي شجاع بود اما هنوز به كسي اعتماد نكرده بود تا دوستش بداره ميترسيد كه يك روزي قلبشو تنها بذاره .!!!!! پرنده ها ديگه توي ايوان نميان اونا هم از موقعيت باغ به اين موضوع پي بردن كه اين سفره دوستانه ديگه جع شده . وقتي ميرم بطرف چنار ها تمام لباسهاشونو درآوردن ديگه استعفا دادن از قراوولي باغ هيچ به پايين نگاه نميكنن ميترسن تو چشماي من نيگا كنن شايد ميترسن پشيمون بشن . ريگ هاي خيابون باغ صداي عجيبي ميدن دوباره بر ميگردم انگار يكي دنبالم راه افتاده بر مي گردم خورشيد نيمه جون از لابلاي شاخه هاي خشك سرك مي كشد و پاهاشو لنگ لنكان ميكشه و دنبالم مياد. تكيه ميدم به بيد مجنون كه بلاخره از عاشقي ديونه شده و تمام برگ هاي زردشو پريشون كرده روي زمين صدا شو ميشنوم كه توي گوشم زمزمه ميكنه برام از عاشقي تعريف ميكنه ميگه اره جونم برات بگه بلاخره تو هم مثل من شدي نيلو كوچولو تو ليلي و من مجنون هيچ فرق نداره درعشق جنون براي هردو هست به يك اندازه تو و من!!!!!!. بي انصاف ها تصميمشونو گرفتن همشون دست بيكي كردن اشكام بي اختيار سرازيره نميتونم خوددار باشم گوشه به گوشه خونه رو سرك ميگشم و با تمانينه هم ه جا سیر ميكنم روزهاي شاد جواني را دارم پشت سر ميذارم اوه چي دارم ميگم خيلي وقته كه جواني نكردم يادم نمياد اصلان كي جوان بودم؟؟ اما دوران طلايي كودكيم كه توي اين باغ دفن كردم يادگار هايي كه لاي ديوار ها جا گذاشتم . و ديگه جزو لاينفك اون شدن و ديگه نميتونم جاشونو پيدا كنم . دندون هايي که از دست كلاغ ها لاي آجر هاي بهمني باغ به گفته مادر قايم مي كرديم تا دندون هاي تازه و محكم وسفید مثل ا ين ديوارا در بيان و دنبال مارمولك هايي كه روزگاري دمب اونهارو ميكندم مي گردم تا ازشون حلاليت بطلبم راستي منو حلال مي كنن؟ جاي پاي كودكيم را در اين حياط گم كرده ام آيا اكنون بزرگ شده ام؟ آيا ديگر عقلم مي رسد كه كه دل به اين روياهاي بچه گانه ندم؟ يا نه كه هنوز به دنبال صداي مادر سر بر مي گردونم و جوابشو ميدم ها ؟ و او مي گويد نيلو بي ادب شدي؟ !!!!! چمدان هام را چگونه ميتوانم ببندم بي اينگه بتونم خاطراتمو درون آنها نذارم چگونه اين درب وديوارها رو درون انها جا بدم؟ كه ميليون ها بار دستان مهربون عزيزي آنها رو گشوده و تمام صداها به ملكول هاي اين خانه چسبيده . چه شبها كه با آنها گفتگو داشته ام و روياهايم را به حقيقت نزديك ديده ام و اين چلچراغ ها واين دهليز ها كه صداي آرام بخش او كه مي گويد نيلوفر نيوفتي و دستان كوچك خودم را در دستان گرم ودوست داشتني او ميبينم و سرپنجه مهر بانش را لاي موهايم كه با حلقه هاي طلايي آن بازي مي كند . بي اختيار اشكم روان است كه خون چكان است از اين همه بي مهري کودكي ام را در کجاي تاريك اين مسير گم كرده ام؟ و حالا اينگونه در مانده گشته ام !!!!!!!
حسن دلبري
چهارراه
لجباز
پيامبران كاغذي
انديشه هاي پريشان
هومن
سولماز
پندار
طناز
خانه تنهايي
مرد شب
عشق است
الهي سقف آرزوت
تنها ترین من سلام
پرچین راز
باز حرف دل یک بیدل
گربه ملوس
اغلن
سرنوشت من
عروسک شیطون
رینی
مهدي
سكوت
هم نفس عاشقان
عشق فريبنده
<
ابزار وب فارسی